حضور مرگ همه موجودات را نيست و نابود مي کند . ما بچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب هاي زندگي نجات مي دهد و در ته زندگي اوست که ما را صدا مي زند و به سوي خودش مي خواند ... و در تمام مدت زندگي مرگ است که به ما اشاره مي کند ... اين صداي مرگ است.

      

 

 

 

۱۳۸٧/٦/٢٤
Have to dive into my fantasies

... دلنازم تولدت مبارک ...

بیا پیشم بمون عشقم آره کاره دیگه بسه ...

تو چشات خوشگله ، خودت می دونی خوراک آتلیه عکس ...

وقتی کنارمی انگار جولیا رابرت پیشم نشسته ... من پیر عشقتمو هیچ وقت نمی شم بازنشسته ...

ای جان جان درد و بلات بخوره تو سرم عشقم ...

آهان هان می دونی واست می میرم می زنی چشمک ...

بابا چیکار کنم خیلی خوشگله بی پدر و مادر ...

اینجوری واسم اخم نکن ، ابروهاتو نخ نکن ، من دوست دارم پیشم بمون دل منو بدبخت نکن ...

دلی چقدر بلایی ، رنگ موهات طلایی

اون خنده هاتو عشوه هات دلمو کرده هوایی ...

یه وقت نری و بمونی و نیای تو مفقود الاثر شی !!!

بیا لوس نشو بوس بده حال نداری به من چی ؟؟؟ ...

کاش می آمدی و می دیدی بی تو یک شاخه پاییزی تنها هستم

میزبانش همه باد و مهمانش همه خاک

و در اندیشه رگبارسپیدی هستم که فرو می بارد به سرم

ز آسمانی غمناک

کاش می آمدی و می دیدی

با طلوع تو پیام آمد خوشبختی ها

من چه آسان می شکفم

در مرداب

کاش می آمدی و می دیدی

 

Playground school bell rings again

Rain clouds come to paly again

Has no one told you she’s not breathing

Hello . I’m your mind

Giving you someone to talk to

Hello If I smile and don’t believe

 Soon I know I’ll wake from this dream

Don’t try to fix me I’m not broken

Hello , I’m the lie

Living for you so you can hide

Don’t cry

Suddenly I know I’m not sleeping

Hello , I’m still here

All that’s left of yesterday 

 

 

 

 

نفرین شده ...


۱۳۸٦/٤/۱۱
پس دیگر گفتن ندارد که 11 تیر یک سالی ، به دنیا آمدم ...

اومدم برای تو اومدم اینو باور کن ...

حالا نوبت شماست مهربونم تا بیای ... آره دلنازم بیا و تموم کن این فاصله ها رو ...

انگار مدتی است که احساس می کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام احساس می کنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند فرصت برای حرف زیاد است اما اما اگر گریسته باشی... آه... مردن چقدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز٬یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی! انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم! شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب تر از این باشم با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست حس می کنم که انگار نامم کمی کج است ونام خانوادگی ام ٬نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه ی من دیگر امضای روز های دبستان نیست ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبیه من است! آه٬ای شباهت دور٬ای چشمهای مغرور! این روزها که جرئت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تورا به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار...

بگذریم!

این روزها

 

خیلی برای گریه دلم تنگ است!

 

بیست و سه سال گذشت!

 

چقدر زود٬انگار همین چند ساعت پیش بود

 

کلاس اول٬دوتا دوست جدید٬یه عالمه روزای خوب

 

خونه ی قدیمی٬محله ی فراموش نشدنی

 

فرودگاه٬دلتنگی٬دوری از کسایی که دوستشون داشتی

 

بازم فرودگاه٬(همیشه از فرود گاه متنفر بودم)اما این بار اومدی که بمونی

 

هر چه بادا باد

 

چقدر زود عاشق شدی٬چقدر زود ...

 

و چقدر زود عاقل

 

آرزو می کردم که خیلی ها رو توی این بیست و سه سال نمی دیدم

 

و کاش لحظه های زندگیمو با خیلی ها شریک نمی شدم

 

اما حالا

 

امروز من 23 ساله شدم

 

نمی دونم چند سال دیگه روز تولدم رو می تونم ببینم

 

ولی همین جا یه قولی به خودم میدم

 

قدر ثانیه های زندگیمو بدونم و اون و با هر کسی تقسیم نکنم

 

فقط همین!

 

***

... پس دیگر گفتن ندارد که 11 تیر یک سالی ، به دنیا آمدم و به همین بهانه ، باید یازدهم تیر هر سال خیال کنم از نو زاییده شده ام ... برای نمی دانم چندمین بار ... که منتظر بمانم برای آنکه یک نفر دیگر به جمع آدم ها اضافه شده تا به تسریع زوال دنیا و آدم کمک کند ، هدیه بگیرم که ذوقمرگ شوم از فکر آینده ای که دارم تسخیرش می کنم ... 20 21 22 ... می آیند و می روند ... از پیری می ترسم ... خیلی زیاد بیشتر از وحشتی که همگان از مرگ دارند ... چه پیری ، سرآغاز بالیدن است به گند و کثافت هایی که یک عمر به بار آورده ایم که بگوییم سال ها زیستیم تا بدانیم و حالا که می دانیم ، فهمیده ایم جهل بزرگترین نعمتی ست که خداوند به بشر داده و بشر آنچنان بی لیاقت است که همه این موهبت را به آگاهی لجن مالی شده اش می فروشد ... که بگوییم یک عمر زیستیم تا منتظر بمانیم دیگران جانشان را کادو بپیچند بگذارند مقابل نگاه حریصمان و وقتی گذاشتند هدیه شان را پس زنیم که روبان کادویشان به جای قرمز جگری ، قرمز گوجه ای بوده است . که بگوییم ... خوشحالم ! خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها ، به سرعت سوخت شدن اخبار روزنامه ها ، از میان می رود ...

 

همه زندگی من خلاصه می شود در چند کلمه ... چند جمله ... چند عبارت : روی زمین بودم ... پریدم ... فرود آمدم ... دیگر نمی پرم !

نفرین شده ...


۱۳۸٦/۱/٦
Daydreaming ... fuck!

من اسمش و عید نذاشتم . این و آدما می گن . هنوز یک هفته هم نگذشته . برای من خیلی بیشتر بود . من مدتهاس منتظرم عید تموم شه اما حالا تازه شروع شده . تموم شه تا به یکنواختی خودم ادامه بدم . به فکرایی که آزارم می دن .

تا دوباره همه آدما تو چشامون نگاه کنن و فکر کنن ما چند ماهه که ابن جا نشستیم ؟

ایستگاه میرداماد ، بطرف حرم مطهر

درها رو  که ببندن ، چراغ ها رو که خاموش کنن ، ما رو بیرون می کنن . ما جزء اون صندلیها نییستیم .

اون مرتیکه چرا تو چشمهای من زل می زنه ؟ اون هنوزم فکر می کنه من از هفته ی پیش اینجا منتظرم . اون تورو نمی بینه که میای ؟ هیچ کس تورو نمی بینه که همیشه میای !

تو هم از اون که کلاشو رو سرش محکم می کنه ، تو چشام نگاه می کنه و میگه برو بردت میاد ؟

یا از اون که داره زیر صندلیها رو جارو میکشه و به من چپ چپ نگاه می کنه .

بسه دیگه ، بیا سوار شیم ، از اینجا بریم ، ایستگاه آخر قبرستونه ...

نویسنده : پسری از دیار گورستان ... سیاوش

..........

میدونی سیاوش ...

دلم مي خواست چند روز در ميون چند ساعت چند ساعت ميديدمت .. مطمئن باش هميشه يه كادو داشتم واست چون دوس دارم بعد از مردنم هزارتا خاطره و كلي چيزاي جينگيله مستون از من داشته باشي تا يه وقتا يادم بيفتي ... يه خر خيلي خيلي بزرگ هم واست مي خرم كه هميشه يادت بيفته من كره خر بي تربيت خودتم...

يه بار خل مي شديم تموم انقلابو دنبال يه كتاب كه ميدونستيم گير نمياد مي گشتيم ...مي رفتيم تاتر فلسفي قلنبه سلنبه  كه هيچي ازش نمي فهميديم ميديديم انوقت تو يه كافي شاپ تاريك در موردش بحث ميكرديم و به نتيجه هاي دهن پر كن مي رسيديم ... بعدش تو به سيگار كشيدن من تو جاي عمومي گير ميداديو قاط مي زدي مثل هميشه ميگفتي " ميخوام برم كاري نداري ؟" بعد اون نه لج درآر من " نع "  

يه روز ديگه واست يه بطري Jack Daniels  كه يه ربان قرمز بهش زدم مي اوردم تو كلي كف ميكرديو ميگفتي الاغ جونم اگه من اينو بگيرم دستم كه كار جفتمون تمومه ... منم با قهر ميگفتم خوب بده خودم ميگيرم اخرشم ميزاشتيمش تو كوله ي من كه تو خريدي واسم و هميشه بغلش ميكنم كه سردش نشه  ....

يه روز ديگه بريم يه هتل پنچ ستاره باكلاس كه پولمون كم بياد و فقط 100 تومن باقي بمونه.اونم بندازيم تو صندوق صدقات 70تومن تو 30 تومن من.. بعد مجبور بشيم تا خونه ما پياده بريم. تو راه كلي زر ميزنيم حرفاي مفت عشقولانه دري وري جك و .... من ميرم بالا و از تو پنجره باهات حرف ميزنم. منو ميبيني از طبقه 6 ؟؟؟ زنگ ميزنم اژانس و از تو همون قلك خوك صورتيه كه تو از پاساژ قائم خريدي واسم برات پول مي ندازم پايين

 فرداش ميريم لباس عيد بخريم ...ديوونه زنجيري ميشيم ميريم مغازه لباس بچه واسه دختر بزرگمونو پسر كوچيكمون يه دست لباس ميخريم .... بي خيال بابا همه اش خيال خيال خيال ...

نویسنده : غزال

نفرین شده ...


۱۳۸٥/۱٢/٤
قسمت یازدهم ---- پنجشنبه، ۳ اسفند، ۱۳۸۵

...

 

 

در به در زندگی می گشتم که خدا گفت : زندگيت را به دستان عزرائيل سپرد ٬ از او طلب کن ... به دنبال عزرائيل که می‌گشتم در سياه چالی يکی از پيروانش را يافتم که به دستور مرشدش مجازات می‌شد ... دليل مجازاتش را پرسيدم ٬ گفت : روزی ماموريت يافتم تا جان انسانی را برای عزرائيل ببرم ... در راه که بودم شيطان آمد و گفت : تو را چه به جان انسانها ٬ بگذار دمی بيشتر در اين دنيا بمانند ... من اعتنايی به حرفهايش نکردم و جان زنده بدبخت را گرفتم ... جان را که به پيش حضرتش بردم مرا به جرم نافرمانی از دستور شيطان به سياه چال افکند ... به حضرتش گفتم که مگر شيطان را بايد اطاعت کنم ؟ پاسخ گفت:

 

شيطان همان خدايی‌ست که انسان‌ها خلق کرده‌اند تا آنها را بيافريند و جانشان را بستاند . تو دستور خدای انسانها را به هيچ گرفتی ...

 

 

نویسنده : پسری از دیار گورستان ... سیاوش

 

....

 

می ایستم کنار آینه لباسای سیاه تنم می کنم و دسته گل مریم سفید که با ربان سیاه آرایشش کردم رو میگیرم دستم ... از وقتی رفتی سیاوش چقدر لاغر شدم من ... چه زود رفتی مرتیکه هرزه ... چه زود از شرت راحت شدم ... عادت کرده بودم که حسودیم بشه به بقیه که چشای تو دیدشون میزنه ... عادت کرده بودم که وقتی حوصله ام سر رفت دیر اومدناتو شب نیومدناتو بهانه کنم و باهات قهر کنم و تو هم بیای بهم دروغ بگیو نازمو بکشی و من حال کنم که میفهمم بهم دروغ میگی ... میام سر قبرت اما نیستی از مرده های دیگه میپرسم می دونن کجایی ولی بهم نمی گن ... تو که منو می بینی به ساعتت نگاه میکنیو میفهمی که پنج دقیقه ی پیش باید توی قبرت می بودی ... بوی عطر زنونه میده کفنتو من می فهمم بازم رفته بودی تو قبر اون زنیکه و منتظرم که باز تو بهم دروغ بگیو از تنهایی و تاریکی شبای قبرت بگی برام و بهم فوش بدی و غصه بخوری که هیچ کس نفهمیده من کشتمت ...

آخر خودم می کشمت ...

نویسنده : غزال

نفرین شده ...


۱۳۸٥/۱٠/٢۳
قسمت دهم ---- شنبه، ۲۳ دی ، ۱۳۸۵

با عرض معذرت از خانومهای محترمی که به اینجا میان ...

 

اینی‌ که الان ( طی چند ساله اخیر ) می‌بینید ( یا نمی‌بینید ) من نيستم يا حداقل اونی نيستم كه طبق شواهد و قرائن موجود در تاريخ عمرم بودم . از مدتی پیش خوابیدم . چند سال گذشته من یه خواب احمقانه بیشتر نبوده و چون يادم نمياد از خواب پريده باشم پس نتيجه می‌گیرم كه هنوزم توﻯ خوابم . یکی بیدارم کنه لطفا ! البته آروم صدام بزنید تا بد خواب نشم .

شاشیدم بهت ...

از سر تا پات ...

به تموم وجودت کثافت ... من فقط ۲۱ سالمه ... ولی کاری کردی که از همه چی بریدم ... دیگه چیزی ارضام نمی کنه ... ازت خسته شدم ... کثافت ... واقعا تو کی هستی زندگی ؟؟؟ که انقدر ازت متنفرم ...

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی اینو مطمئنم که دیگه زندگی برام پوچه ... دیگه چیزی نیست که نداشته باشمو بخوام برای به دست آوردنش تلاش کنم ...

غزال اینا تقصیر تو هستا ... اگه موضوع ازدواج منو تو در سن ۱۸ سالگی نبود ... شاید الان خیلی چیزا فرق می کرد ... همینطور برای تو ... البته شواهد که میگه تو بعد از جداییمون زیاد سختی .................................. آره تو فقط می خوای نشون بدی که هنوز منو دوست داری .... ولی خودتم می دونی که احساست خیلی وقته مرده ...

...

نفسم بالا نمی آيد ... بگذار ‌کمی بنشينم ‌و ‌نفسی ‌تازه ‌کنم ؛‌ بعد ‌برايت ‌تعريف خواهم ‌کرد ... اگر ‌بدانی ‌که ‌با ‌چه ‌سرعتی ‌به ‌زمين ‌برگشتم ... می‌خواستم ‌چيزی ‌را ‌در مورد‌ خودت‌ به ‌خودت ‌بگويم ... يک خبر ... يک ‌خبر ‌بد ... نمی‌دانم ... نمی‌دانم ‌چطور ‌بگويم ... آخر ‌تا‌کنون ‌اين ‌کار ‌را انجام‌‌ نداده‌ام ... دادن ‌خبر ‌بد ‌کار بسيار ‌سختی ‌است ... خصوصا ‌خبر ‌مرگ ... مرگ ‌خودت ... به تاريخ فردا ... نمی‌دانم ٬ نمی‌دانم ‌اگر ‌بدانی ‌که ‌فردا ‌خواهی مرد ؛ چه ‌احساسی ‌خواهی ‌داشت ؟ ... چه ‌کارهايی‌ خواهی کرد ؟... به ‌کدامين ‌کار ‌عقب‌ افتاده‌ات ‌خواهی ‌رسيد ؟ ... کدامين ‌قرضت‌ را خواهی ‌پرداخت ‌و ‌کدامين ‌دينت‌ را ‌ادا‌ خواهی ‌کرد ؟ ... از ‌چند ‌نفر ‌حلاليت‌ خواهی ‌طلبيد ؟ ... نمی‌دانم ... نمی‌دانم ‌اصلا ‌دانستن ‌اين ‌موضوع‌ برايت ‌سودی ‌خواهد ‌داشت‌ يا‌ خير ؟ !!! ... نمی‌دانم ! اصلا٬ ولش‌ کن ... بي خيال ‌اين ‌موضوع شو ... همان بهتر‌ که ‌ندانی ‌مرگت‌ فردا ٬ فر اخواهد‌ رسد ... چه ‌اينکه ‌اگر ‌هم بدانی ؛ کاری‌ از ‌دستت‌ بر ‌نمی‌آيد ... بيا ‌و به‌ افتخار ‌و ‌سلامتی ‌زندگی ‌امروز‌ گيلاسی‌ بنوشيم ‌چون :

فردا فرقی با ‌امروز‌ ندارد ٬‌ همانگونه ‌که ‌امروز ٬‌ فردای‌ ديروزی‌ است‌ که ‌انتظار فردايش ‌را ‌می‌کشيديم !

نویسنده : پسری از دیار گورستان ... سیاوش

======================

... وقتی در را باز ميکنم و بوی تند سيگار برگ و عطر گرون قيمتت ميزنه تو صورتم ميفهمم باز تو اومدی تا بگی جنون من توی سرت شب و روزو ازت گرفته . وقتی ميرسم به خودت نگاه چشای وقيح و دريده ات نفرتم را دو برابر ميکنه . بلند ميشيو سلامتو با کلی عشق می فرستی طرفم و دستت طبق معمول توی جيب کتت گم ميشه و وقتی پيدا ميشه جعبه ای را با خودش پيدا کرده در جعبه که به روی صورتم باز ميشه برق الماسای فرو بلعيده شده روی انگشتر چشامو ميزنه میآی کنارم بوی مشروب هم اضافه ميشه به وجودت که حالمو بهم ميزنه . ميگی اينم هديه ای که ميدونم لايق تنها  بانوی قلبم نيست و من از خودمو لبخند زورکی روی لبهام حالم بهم ميخوره . جعبه را که ميزارم روی ميز تو هم ميشينی روی صندليو سنگينی پاهاتو که کفشای واکس خورده براق به تنشون کردی ميندازی رو تن نحيف ميز شيشه ای . من خودمو تو آغوش اشپزخونه از تو پنهون ميکنم ... امان از باد نامرد که صدای تو را به دوش ميکشه و میره تو گوش راستم . من ميشنوم که تو ميگی کاش فقط يه ذره از عشق من نسبت به تو، توی دل سنگت بود و از گوش چپم در مياد و ميره تو سوراخ فاضلاب تا ميرسه به خاله سوسکه و حالی به حاليش ميکنه . من ميبينم که داره زور ميزنه تا درپوش سوراخو برداره و برسه به صاحب صدا . ميدونم همين خاله سوسکه هم از سرت زياده با دو تا فنجون قهوه ميام سراغت ... بازم لبخند عاشقانه تو و نگاه سرد من ميخوره به هم . صدای زنگ موبايلت خيالمو راحت ميکنه که وقت رفتنته ... تو میپرسی : نميخوای عاشقم بشی و باز اشکی که مياد با سوال تو که ميگی چرا نميتونم ازت بدم بياد ؟ میری انقدر در را محکم ميبندی که ديوار بهت فوش ميده و من گريه ميکنم بسکه بدبختمو بسکه تو بدبخت منی ...

...نمی دونم چی بگم ...حالا که ديگه نقاب فرشته مهربون رو صورتم نيست بهتره به من گير ندی ...چون خودمم که مخ ندارم که حالم خرابه و صدام گوشتو کر ميکنه ...ديگه نميترسم باهات اونجور که حقته حرف بزنم چون نمی ترسم چشات باتلنگر من بشکنه و خيس اشک بشه ... گير نده به من که گنداب ماتم زده ام ... شدم باتلاق بيای تو اغوشم غرق لجن ميشی .... تو چقدر خودخوتهی که ميخوای تو اغوش من بميری ...من بيرحمما ...مراقب باش ...اون يه روياست يا يه بازی که من نوشتمش پس تو حق نداری انتخاب کنی بيشتر از چيزی که من تو بازيمون تعيين کردم ... ازدواج با من اصلا خود من ...ديگه هيچی نيستيم جز يه جايی از گذشته تو که وقتی بودم خوب بودی باهام ..منم ممنونم ... ماشين نو مبارک ...ولی ماشين ما ...نه ما صدای گاوه ...ماشين من و تو اين نيست ...يه چيز سفيده عين کفن .... می افتيم تو يه دره عين قبر ...يه دره که تا ته زمان کش مياد تا يه جا که تو باز مال خود خود خودم بشی ...تا يه جا که باز دوست داشته باشم ... من پرم از نفرت ...پس زخم نزن که کثافتش دامن تو رو هم ميگيره ... يه چيز ديگه اينکه من بی تو نميرم پيش مرگ ...مطمئن باش می برمت با خودم تو ته تهای جهنم ...سرما خوردم مثل سگ ...جهنم بهتره از بهشت ...باور کن ...اينقدر هم نگو من کمبر سختی کشيدم ...خودتم می دونی اينجوری نيس .....

نویسنده : غزال

===============================

نفرین شده ...


۱۳۸٥/٩/٢۳
قسمت هشتم ---- پنجشنبه، ۲۳ آذر، ۱۳۸۵

شب جمعه است و من حيران مردگان . سنگ قبرها همه برگشته و همه پی کسی که طبقه دوم قبرشان را با او پر کنند. همه می دانند سراغ که بيايند. اينجا فاحشه‌شان سريع معلوم می شود. اينجا همه لختند. لباسی نيست که بپوشاندت. همه يک رو دارند و من هم يک رو. فاحشه اينجا٬ فاحشه چشم آبی که طعم لبانش طرفدار زياد دارد٬ فاحشه ای که از بس شب جمعه‌ها برسرش نازل شده٬ از بس که صدای ناله و التماسش بردرگاه قبرها پيچيده٬ دل نگهبانان دوزخ را به درد آورده . دلم برای همه دنيا تنگ شده. دنيای زندگان که بودم برای خودم جلال و جبروتی داشتم. لباسی برم می کردم٬لباس زاهدی. هرآن که می خواستم٬ با چشمانم شهرآشوبی می کردم٬ زاهدی را کافر می کردم. قاه‌قاه خنده سر می دادم و به شکرانه پيروزيم پيمانه سر می کشيدم. می گفتم اين هم قربانی امروز. شرح دلدادگی‌ها را شعر می کردند و ترانه‌اش را برای مردمان می خواندند و مردمان در حسرت طعم لبانم چه ناله‌ها می کردند و باز من می خنديدم به آن جاهلان . لباس چه خوب دروغم را می پوشاند. دلم دنيا می خواهد٬ نقابی که به رخ بکشم٬ زاهدم خوانند و احترامم کنند. من نقابم را می خواهم. سرمای اين لختی آزارم می دهد. اما می‌دانم اين هم مکافات من است. جور من و پاداش شما .

 راستی اسمم را نگفتم؛ يکی از همان حوری‌های بهشتی که قولش را به شما داده‌اند.

نویسنده : دختری از دیار گورستان ... آرمیتا

قسمت نهم ---- پنجشنبه، ۲۳ آذر، ۱۳۸۵

...

 

 

فرستادهء مرده‌ام را بوسيدم ... به سلامتيش شرابی نوشيدم که از جان خودش و اطرافيانش و عزيزترين دوستانش بود . با خودم انديشيدم که اينان را کنار هم جمع کنم تا شايد شياطينی خدايی ساخته شوند ... اما خدا گفت : ای شيطان ! خدايگان را رها کن که هيچ کدام نه از برای تو شيطان می شوند و نه مرا خدا می دانند . آنان خود خدايانی روی زمينند که من خدايی را به آنها بخشيده‌ام ... آنها خود گمان می کنند خدا شده اند ٬ اما همه شيطانند . شياطينی که تو پيششان خدايی . خدای را گفتم : خداييت را نخواهم ٬ مرا شيطان بودن کافی ست . مرا کافی ست تا خدايان تو را شيطان کنم . آنگاه خدای حزب من را مجوز داد و گفت :

 

تو فرستاده مخصوص درگاهم هستی ميان خدايانی که تو پيششان خدايی .

نویسنده : پسری از دیار گورستان ... سیاوش

نفرین شده ...


۱۳۸٥/٩/۸
قسمت هفتم ---- چهارشنبه، ۸ آذر، ۱۳۸۵

...

 

 

هنوز ‌هم باورم نمی‌شود ... هنوز‌هم گيجم ... آنقدر ‌گيج که در دو هفته گذشته نتوانستم از گور به بيرون برخيزم ... گيج واقعيتی که کاملا تصادفی به ‌آن پی بردم . در آخرين ديداری که با شيطان داشتم او را مضطرب و هيجان زده يافتم ... مدام به اين طرف و آن طرف می‌نگريست و معلوم بود انتظار ‌کسی يا چيزی ‌را می‌کشد ... ناگاه با آمدن يک فرشته ؛ گويی انتظارش به ‌پايان رسيد چون ‌از ‌جايش برخاست و به استقبال فرشته‌ رفت ‌و ‌پس از‌اندکی گفت و گو با او ٬ از من و باقی مهمانان پوزش خواست و خداحافظی کرد و با آن فرشته زيبا صورت به بيرون رفت . کنجکاوی پی بردن به علت اين رفتار ‌عجيب و بدون سابقه ‌شيطان لحظه‌ای مرا‌ آسوده نمی‌گذاشت ... حتی مرغوب‌ترين شراب ‌عالم برزخ نيز ‌مرا تسکين نبخشيد ... گيلاسم را بر زمين گذاشتم و در لحظه ای مناسب و دور ‌از ‌چشم حضار٬ پنهانی در پی شيطان به ‌راه افتادم . در باغی سرسبز شيطان را در ‌حالی در ‌محضر ‌خدا يافتم که خوشنود و راضی به نظر می رسيد و فرشتگان بهشتی دورش حلقه زده بودند و با شير و شراب بهشتی از او پذيرايی می کردند ... تکانی خوردم و به ناگه بر خود لرزيدم ... پی بردن به اين واقعيت که هيچ گاه فاصله و عنادی بين خدا و شيطان نبود ؛ به هيچ وجه برايم قابل هضم نبود ... احساس خاصی داشتم ... مخلوطی از تحيٌر ٬ خلا و عصبانيت ؛ احساس ناخوشايندی بود ...

 

و چه شيطان بود خدا ؛ که با شيطنت خدايی خود ٬ شيطان را دشمن خدا معرفی کرده بود ...

.......

عزیزم ...

مادربزرگ مهربونم از رفتنت یکسال گذشت ... دلم برات تنگ شده مهربون ...

همه تو را به خاک سپردن ... من به خاطراتم

نفرین شده ...


۱۳۸٥/۸/۱۸
قسمت ششم ---- پنجشنبه، ۱۸ آبان، ۱۳۸۵

...

ديشب باز در محضر شيطان بودم ... گزارش هفته پيش را خدمتش تقديم کردم ... رويم را بوسيد و مرا کنارش نشاند ... خلعتی نفيس برتنم پوشاند و گيلاسم را از مرغوبترين شراب عالم لبريز کرد . به شيطان گفتم : در طی اين چند سفری که به زمين داشتم فهميدم با اينکه منفورترين چهره ای ٬ اما بدون کمترين تلاش و تبليغاتی ٬ پرطرفدارترين فرد روی زمينی و همه چيز بر وفق مراد تو پيش می رود . چشمانش از شادی برقی زد و گيلاسش را بلند کرد و گفت : به سلامتی تو و ديگر طرفداران پر شمار جهنمی خودم ! در حالی که داشتم شراب را می نوشيدم ٬ شيطان را متفکر يافتم ... وقتی گيلاس را روی ميز گذاشتم شيطان گفت : چطور است حزبی تشکيل دهيم و با اين کار قدرتمان را به رخ خدا بکشيم و اين گونه طرفداران و همراهانمان  را متمرکز و متحد و زمين را تسخير کنيم ؟ و چنين شد که من دوباره برگشتم تا حکم شيطان را اجرا کنم و از جهنميان و شيطانک‌های زمين برای عضويت ٬ ثبت نام کنم . و چه لذت بخش است عضويت در حزب جهنميان شيطانی

پنج‌شنبه شب‌ها دنيای آدميان دنيای کثيفی است !

................

یکشنبه ۲۱ آبان

توضیحی برای دوستان

سلام بر تمام زندگانی که روزی به دنيای مردگان پا خواهند گذاشت....
‌شرمنده مردگانی که قرار بود تا به آخر حرفی از خود نزنم ... اما اينگونه مشخص شد که دنيای زندگان ٬ دنيای کنجکاوی است ... و اين کنجکاوی به سوتفاهماتی منجر می‌شود ... به هر حال شرمنده ...

این دو ماه تو دانشگاه هوایی بدنبود ولی دیگه باید از دانشگاه هوایی و شما و تهران خداحافظی کنم البته فقط برای ۲ ماه ...

بخاطر یک دوره تخصصی هوایی ( پدافند )... خیلی وحشتناکه دوری از تهران و یک شهر غریب ... و از همه مهمتر بلاگم ...

به ياد داشته باشيد که پنج شنبه‌ها دنيای زندگان٬دنيای کثيفی است!!!

 

 

 

نفرین شده ...


۱۳۸٥/۸/٤
قسمت پنجم ---- پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۸۵

 

 

 

...

در مهمانی شیطان ٬ میزبان خودش بود ... از او پرسیدم : مگر وقتی هم داری که مهمانی می دهی ؟ گفت : چطور ؟ گفتم : این همه آدم در دنیاست تو باید به گمراهی آنها برسی و گرنه جهنم خالی می ماند . خنده ای شیطانی کرد و گفت : من بهانه ام ، آدمیان خود شیطانند و ذاتا گمراه . گناه می کنند و بار گناه را بر دوش من می گذارند . آنها نمایندگان من روی زمینند . سپس گیلاسی را بلند کرد و گفت : به سلامتی تو و دیگر جهنمیان ... امروز که به زمین برگشتم می دانم که حق با شیطان است ، آدمیان خود شیاطینی بزرگند که همه گناهانشان را به نام شیطان می نویسند .

دنیا پراز شیطان‌های هزار رنگ است ٬ چه دنیای کثیفی است پنج ‌شنبه شبهای شیطانی ...

 

نفرین شده ...


۱۳۸٥/٧/٢٠
قسمت چهارم ---- پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵

...

فرشته سمت راستی گفت : خدايت کيست ؟ پاسخ گفتم : خودم . پرسيد : دينت ؟ گفتم : خودم . پرسيد : پيغمبرت ؟ شنيد : خودم . فرشته سمت چپی گفت : شيطان را می شناسی ؟ گفتم : خودم . پرسيد: تاکنون چند آدم را به کجی برده‌ای ؟ پاسخ شنيد : خودم . گفت : به چه اميدی شيطان شدی ؟ شنيد : خودم . خودم را به قعر جهنم بردند . خدای گفت : او را برزخ لياقت نباشد . به جهنم افکنيدش تا از هم‌اکنون عذابش را تحمل کند . ميکائيل را گفتم : عذاب من چند ساله است ؟  گفت : تا زمانی که آدميان به صور اسرافيل همه خاک شوند . گفتم : و آنگاه مرا به چه خواهيد ؟ گفت : تو را خواهيم که دربان جهنمی شوی که خود پيش از آن در آن سوخته‌ای . گفتم : مرا به دنيا برگردانيد ٬ می خواهم نگاهبان آنجا شوم . من سالها در خاک سوختم . می خواهم نگاهبان آن جهنم باشم . 

خدای گفت : او را به جهنم ببريد . او بايد  در آتشش بسوزد .

 

 

نفرین شده ...


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 
>